لا به لای بوسیدن ها و بغلیدن ها،زیر گوشم زمزمه می کرد،حرف هایی را می گفت که به خودم هم حسودی ام شد.می خواستم چیزی نگویم،نگویم تا خیال نکند به قول خودش لگد می پرانم و حمله می کنم!اما نتوانستم. گفتم.
نگاهم کرد و دست هایش را محکم دورم حلقه کرد یک جوری که حس کردم خوب فهمید دارم تمام می شوم اگر تمام نشود...
نگاهم کرد و دست هایش را محکم دورم حلقه کرد یک جوری که حس کردم خوب فهمید دارم تمام می شوم اگر تمام نشود...