از یه روزی که خودمم دقیقن نمی دونم چه روزی تصمیم گرفتم این جا ننویسم،از یه روزی که خودمم نمیدونم کی،حالم از کلمه های اتو کشیده که شق و رق کنار هم وا میستن بهم خورد،حالم از کلمه های تکراری اول نوشته هام،ازون ژست سانتی مانتال خودم وقتی پشت کلمه هام بودم بهم خورد.رک و راستش اینه که از خودم حالم بهم خورد.
یه روزی فهمیدم کلمه هام جفتک میندازن،یه چنتایی شون وقتی میخوان کنار بقیه صاف واستن شاشون میگیره،هی وول میخورن.سعی کردم افسارشونو بکشم،سعی کردم آرومشون کنم اما نشد،فصل الخطاب و اینام افاقه نکرد.فک میکردم مشکل از منه،اما دیگه حوصله خوندن اون مدل نوشتن رو تو بقیه نوشته هام نداشتم،همین که شروع میکردم به خوندن خوابم میگرفت،یه وقتایی هم تهوع و اینا.اولاش درد داشت،از هیچی خوشم نمیومد،حالم از همه چی بهم میخورد،اما کم کم آروم شدم،نمیشد وجودشونو انکار کرد،فراوونی و همه گیر بودنشون رو،برای همین سعی کردم بدون پاکت از کنارشون بگذرم.
خلاصه اش اینه که نمیتونم ننویسم و نخونم،مینویسم اما تا با کلمه هام کنار بیام طول میکشه،می خونم اما تا....نمیدونم تا چی،شمام بیخیال.
یه روزی فهمیدم کلمه هام جفتک میندازن،یه چنتایی شون وقتی میخوان کنار بقیه صاف واستن شاشون میگیره،هی وول میخورن.سعی کردم افسارشونو بکشم،سعی کردم آرومشون کنم اما نشد،فصل الخطاب و اینام افاقه نکرد.فک میکردم مشکل از منه،اما دیگه حوصله خوندن اون مدل نوشتن رو تو بقیه نوشته هام نداشتم،همین که شروع میکردم به خوندن خوابم میگرفت،یه وقتایی هم تهوع و اینا.اولاش درد داشت،از هیچی خوشم نمیومد،حالم از همه چی بهم میخورد،اما کم کم آروم شدم،نمیشد وجودشونو انکار کرد،فراوونی و همه گیر بودنشون رو،برای همین سعی کردم بدون پاکت از کنارشون بگذرم.
خلاصه اش اینه که نمیتونم ننویسم و نخونم،مینویسم اما تا با کلمه هام کنار بیام طول میکشه،می خونم اما تا....نمیدونم تا چی،شمام بیخیال.