2/06/2010

لا به لای بوسیدن ها و بغلیدن ها،زیر گوشم زمزمه می کرد،حرف هایی را می گفت که به خودم هم حسودی ام شد.می خواستم چیزی نگویم،نگویم تا خیال نکند به قول خودش لگد می پرانم و حمله می کنم!اما نتوانستم. گفتم.
نگاهم کرد و دست هایش را محکم دورم حلقه کرد یک جوری که حس کردم خوب فهمید دارم تمام می شوم اگر تمام نشود...

1/31/2010

رابطه ی میان شیر پرچرب و عشق

روی پاکت شیر نوشته پرچرب،یه قلپ که می خورم فکر می کنم پرچرب ینی چی؟ینی مثلن از یه گاو چاق پر از چربی دوشیدن که چربیش پره؟یا مثلن بعد از دوشیدن مقداری چربی در آن رنده کرده اند؟بعد فک می کنم پرچرب ینی چقد چربی؟ینی قد کله پاچه؟ینی مثلن یه قلپش قد چقده کله پاچه اس چربیش؟بعد غرق در این افکار همچین یه آروغ کلـــــــــفت اومد ، دیدم من هروخ شیر می خورم این جوری آروغم میاد!بعدترش فکر می کنم شاید هروقت شیر پرچرب می خورم این جوری می شم، سعی می کنم یادم بیاد موقع کله پاچه هم این جوری میشم؟همین جوری فکرم دور چربی و آروغ و کله پاچه می گرده و می فهمم چه وقتی یه چیزی پر و تر و اینا می گیره گند می زنه به زندگی آدم!ینی خب مثلن وختی می گی شیر چرب!!حالا درسته دهن پر کن و جینگول و اینا نیست ولی خب اصن خودش تنهایی چشه که باید یه پر بیاد اولش!؟که بعد یه شیری هم لازم باشه که اسمش باشه کم چرب!!!حالا بگرد و یه گاو لاغر پیدا کن که شیرش قده کله پاچه چربی نداشته باشه!یا اصن شیر و آروغ و کله پاچه رو بی خیال همین زندگی سگی ئه خودمون!از صب تا شب هی کمتر و بیشتر و بهتر و بدتر و ترتر وترتر می کنیم!!
بعد حالا فک کن اصن قاطی رابطه و اینا میشه این ترترا،مثلن این جوری میشه که یه جمله هایی ساخته میشه پر از ترتر:من بیشتر دوست دارم یا بیش تر تر دوست دارم یا اصن دیگه می خوای ته ته این ترترا باشی می گی عاشــــــــــقتم!بعد پوووووووووف ینی خر بیار و باقالی بار کن!به ازای هر یه دونه تر لول توقعات یه دونه صعود می کنه، تو هی باخودت فک می کنی خب الان دیگه دوسم نداره،الان عاشــــــقمه پس باید فرق کنه با اون وختا،بودنا بشه بیشتر تر، دیدنا بشه بیشتر تر،خاستنا بشه بیشتر تر!!!!تا یهو بوووووووووووم!!!عاشق مورد نظر به علت کوچک بودن ظرف ترکیدند. خب که چی الاغ؟خب همون جوری عین آدم دوس داشتی و داشتی زندگیتو می کردی دیگه،حالا حتمن باید عاشق می شدی که برینی؟!!
این جوریه که من فکر می کنم این ترترا چه دهنی از بشریت سرویس کرده و چه جنگ ها به پا کرده و چه خون ها ریخته و بگیر برو تا تهش....

پی نوشت:اصن این پرا و ترا همه شون آروغ در بیارن واسه من


پی نوشت بعدی: نگارنده تخصصی در دامداری و شیر شناسی ندارد و این ایدئولوژی های شیرانه را از خودش در کرده


1/21/2010

سرم توی بغلش بود و آفتاب توی چشام بود , سرشو آورده از بالا به چشام نگا میکنه و میگه واااااااای مژه هات!!هیچ وخ از این زاویه ندیده بودمشون! با خودم فک می کنم چقدر توی این سالا عوض شده ! رفتارش, حرف زدنش , نگاه کردن و دوس داشتنش! که چقدر یه جور دیگه دوسم داره و چقدر این شکل دوست داشتنش آروم و نرم ِ , که مثل اون موقع ها آدمو نمی سوزونه , یه جوری یواشکی زیر پوستم جا می گیره و توم جریان داره....یه جور که وختی نفس می کشه و سرم روی سینه شه دلم نمی خواد از جام تکون بخورم , دلم می خواد همون جوری ساعت ها بمونم و صدای نفس کشیدنش رو بشنوم , که ینی این امنیت و آرامش بغلشو با هیچی نمی خوام عوض کنم.

1/01/2010

يك روزهايي چشم كه باز مي كني مي فهمي يك حقيقتي روي شكمت نشسته و انگشتانش را روي گلويت فشار مي دهد،دردت مي آيد و اشكت ناخواسته راه مي افتد.
يك روزهايي در زندگي آدم مي شوند نقطه ي عطف! بخشي از زندگي ات از همان روز،دقيقن از همان روز به شدت به دو بخش ِ قبل و بعد از آن روز تقسيم مي شود...
اين جا نشسته ام،پاي پنجره اي كه همه اش ابر است.يادم نمي آيد آخرين بار كي اشك هايم اين قدر بي اراده پدرم را در آورده اند.
كسي در سرم وظيفه خطير چسباندن اتيكت به در و ديوار ذهنم را به عهده گرفته،اتيكتي كه رويش با قرمز نوشته اند: حقيقت دارد!بي رحمانه حقيقت دارد.

12/26/2009

نفرت تا دسته

نفرت براي من شكل خاصي ندارد،اين طور نيست كه بگويم من از فلان كَس ،فلان كار ، فلان چيز و فلان جا متنفرم.به راحتي از چيزي متنفر نمي شوم،بايد خيلي پدرم را در بياورد تا عميقن احساس نفرت كنم.اما خوب حسش مي كنم،يك لحظه هايي هست كه نفرت از نوك انگشتان پايم حتي بيرون مي زند،آن قدر فشار مي دهد كه اگر خودم را خالي نكنم يقينن مي تركم.
يكي از آن چيزهايي كه حالا مي توانم با اطمينان بگويم ازش متنفرم،آويزان شدن به زندگي ديگران است.آن قدر كه حتي آدم به شخص آويزان شده عادت مي كند،كه اگر يك روز چنگال هايش را روي گونه ات نكشد خوابت نمي برد و اگر نباشد كه بشود سيبل مقابل،زندگي آدم يك چيزي كم دارد.آويزان خودش را آن قدر حرفه اي پهن زندگي ِ آدم مي كند كه به خودت ميايي و مي بيني هيچ جا تنها نيستي،كه در همه ي سوراخ هاي زندگيت ردي ازش هست و لجني كه اين صفت آويزان،به خودي ي خود با خود حمل مي كند تمام لحظاتت را گرفته،نه عاشقانه هايت تا ته مي رود و نه غم هايت عميق مي شوند.آن قدر هست و هست و هست كه حالت از فعل بودن به هم مي خورد.اين جور آدم ها يك روز صبح از خواب بيدار شده اند و تمام غرورشان را يك جا بالا آورده اند و يك جور حماقت خاص را مادام العمر آبونه شده اند.حقيقت را نمي بينند و به دروغ معتادند،دوست داشتن و لذت را نمي دانند و تمام حواسشان به مصادره ي آدم هاست.براي اين آدم ها حقارت معنايي ندارد و خودفريبي ِ مفرط پدرشان را در آورده.
خلاص شدن از دست اين جور آدم ها هزينه بر مي دارد،به راحتي اتفاق نمي افتد.مثلن اين طور نيست كه يك روز بگويي خداحافظ و خيالت راحت باشد كه تمام شد،خداحافظي اين ها را وارد سيستم دفاعي خاص خودشان مي كند كه در آن هركاري مجاز است،هيچ خط قرمزي برايشان وجود ندارد و حاضرند با تمام قوا براي نگه داشتن آدم ها تلاش كنند.يك جوري كه آدم بي خيال كندنشان از زندگي مي شود،مي گذارد يك جايي همان گوشه ها باشند تا خودشان خسته شوند،غافل ازسمي كه از بودنشان تراوش مي شود و براي هميشه زندگي ات را مسموم مي كند.
بعله!گاهي در زندگي،همچين آدم هايي هستند كه فارغ از جنسيت شان،حالت را از آدم بودن و زنده بودن به هم مي زنند...

پي نوشت: اين ها مشاهدات عيني من است و نه قضاوت

12/14/2009

جلوي در ورودي جلومو ميگرن،يكي ازم كارت مي خواد و اون يكي با چشماي دريده اش شروع مي كنه سر تا پامو ديد زدن،به لبام خيره ميشه ، فورن لبمو گاز ميگيرم،چشماشو هي گشاد تر ميكنه تا بتونه يه گيري بهم بده،ميگه چرا مانتوت تنگه؟ ناخونات قرمزه؟موهات اين قدر بيرونه؟نگاش مي كنم و هيچي نمي گم.اين بار صداشو بلندتر مي كنه و من بهش خيره ميشم ونگاه هرزه اش هيچ وقت يادم نمي ره.



به كلاس دير مي رسم،جا نيست ، مي رم ته كلاس.پشتم چند تا پسر نشستن كه تو يه نگاه ريش و سيبيل تازه سبز شده شون تو ذوق مي زنه.از پشت مدام تيكه هايي كه تلاش مي كنن بامزه به نظر برسه رو نثار من مي كنن،يكيشون سرشو از پشت بهم نزديك مي كنه و ميگه خب زود مي خوابيدي كه دير نرسي كلاس عزيزم ،برمي گردم و نگاش مي كنم و به خودم قول مي دم ديگه به هيشكي نگم عزيزم.حواسم به كلاس نبود،نمي دونم چطور اين قدر همهمه شد،صداي استاد يهو ميره بالا و داد مي زنه،داد مي زنه و ميگه شما يه مشت خس و خاشاك... گوشام داغ ميشه،صداش تو سرم مي پيچه و نمي فهمم چطوري كيف و كتابمو جمع مي كنم و با سردرد و سرگيجه از كلاس مي زنم بيرون.



منتظريم بچه ها جمع شن،چن تا از پسرا زنگ مي زنن كه بهشون اجازه ي ورود ندادن.يكي از دوستام يهو غيب ميشه،مياد و من از چشماش مي فهمم كه داره از بغض خفه ميشه.ميگه حراست بودم،تهديدمون كردن و چندتا عكس و پرونده بهم نشون دادن كه اگه امروز كوچيكترين حركتي انجام بدين پاي همه ي اينا مهر مي خوره و حسابتونو مي رسيم.



قدم هامو تند تر مي كنم به سمت صدا،از دور صدتا پرچم مياد و چهل پنجاه نفري هم همراه پرچم ها ميان سمت مون،يه درد بدي مي پيچه توي دلم،يكي توي ميكروفون داد مي زنه و شعار ميده،نمي دونم كي كنارم ايستاده، دستشو مي گيرم و فشار ميدم .ماهارو كه مي بينن نفرت تو صدا و نگاهشون داد مي زنه .



همه ي سردردمو توي دستشوئئ بالا ميارم و مي خوام برگردم كلاس كه يكي جلومو ميگيره و مي برنم توي همون اتاق معروف كه حالا ديگه شكل اشياشو از برم،بس كه هميشه براي اينكه توي چشماي آقاي پشت ميز نگاه نكنم،زل مي زنم به در و ديوارش.همون پوزخند هميشگي روي لبش ِ،بعد از اينكه حسابي فحش ميده و خودشو خالي ميكنه بهم ميگه شما نه براي فردا،نه براي هيچ روز ديگه اي مجوز ندارين،چون تشكل قانوني ندارين،پس هيچ غلطي حق ندارين بكنين.آخرش هم بهم ميگه شما سوسول ها فك كردين حراست با "ه" دوچشم ِ و با صداي بلند مي خنده و فك مي كنه حرفش خيلي جالب بود.



به موبايلم نگاه مي كنم و مطمئنم اسمسي ندارم،آدماي قوي زندگيمو يكي يكي ميشمرم و مطمئنم آدما عوضي نيستن،قدرت ِ كه عوضي شون مي كنه.


توي صندلي تاكسي فرو مي رم و با همه ي نفرتم زل مي زنم به جلو.دوتا ماشين زدن به هم ، يكي از راننده ها پياده شده و به خانمي كه پشت فرمون اون يكي ماشين قفل شده فحش ميده،داد مي زنه .داد مي زنه و من بغضم مي تركه.حواسمو جمع نفس كشيدنم مي كنم تا به هق هق نيفتم.صداي امي پي فورو تا ته زياد مي كنم و هدفون رو توي گوشم فشار ميدم.
مي دونم امروزم تموم ميشه...

12/08/2009

خواب و بيدار بودم، انگشتات و گرماي نفست رو روي صورتم حس مي كردم.
انگار بارون ميومد ، من گرمم بود. يه عالمه تصوير همون لحظه از جلوي چشمم رد مي شد،به همه ي آدمايي كه اون شب برنگشته بودن ، كتك خورده بودن ، درب و داغون و گريون الان يه گوشه اي سرشونو تو بالشت فشار ميدادن ، فكر مي كردم. من جام امن بود . تو بغلت وول مي خوردم و صداي خواب آلود ِ تو كه توي گوشم مي گفتي " دوستت دارم" ،پشت ِ همه ي اين تصويرها، توي سرم مي پيچيد و حالم از امنيت ِ خودم بهم مي خورد....

شونزده آذرهم گذشت....