5/13/2010

سرشو گل گرفتم

از یه روزی که خودمم دقیقن نمی دونم چه روزی تصمیم گرفتم این جا ننویسم،از یه روزی که خودمم نمیدونم کی،حالم از کلمه های اتو کشیده که شق و رق کنار هم وا میستن بهم خورد،حالم از کلمه های تکراری اول نوشته هام،ازون ژست سانتی مانتال خودم وقتی پشت کلمه هام بودم بهم خورد.رک و راستش اینه که از خودم حالم بهم خورد.
یه روزی فهمیدم کلمه هام جفتک میندازن،یه چنتایی شون وقتی میخوان کنار بقیه صاف واستن شاشون میگیره،هی وول میخورن.سعی کردم افسارشونو بکشم،سعی کردم آرومشون کنم اما نشد،فصل الخطاب و اینام افاقه نکرد.فک میکردم مشکل از منه،اما دیگه حوصله خوندن اون مدل نوشتن رو تو بقیه نوشته هام نداشتم،همین که شروع میکردم به خوندن خوابم میگرفت،یه وقتایی هم تهوع و اینا.اولاش درد داشت،از هیچی خوشم نمیومد،حالم از همه چی بهم میخورد،اما کم کم آروم شدم،نمیشد وجودشونو انکار کرد،فراوونی و همه گیر بودنشون رو،برای همین سعی کردم بدون پاکت از کنارشون بگذرم.
خلاصه اش اینه که نمیتونم ننویسم و نخونم،مینویسم اما تا با کلمه هام کنار بیام طول میکشه،می خونم اما تا....نمیدونم تا چی،شمام بیخیال.

4/07/2010

4/06/2010

پرت و پلا - دو

چشمامو که باز کردم می دونستم امروزم کلاسامو نمیرم،درد مث مورچه رو تنم راه میره.از کمرم شروع می کنه میرسه به پهلوهام،می زنه به پشتم و تا گردنم بالا میره.به تخمم نیس که درد دارم،می دونم از پریوده که یه هفته است باید بیاد و نمیاد.آروم نیستم ولی از اون روزاییه که می تونم یک کلمه حرف نزنم،دس دس می کنم برای بلند شدن از رختخواب،بعد از مدت ها شب با تی شرت و شلوار خوابیدم،صب از حس خفگی نمی دونسم چیکار کنم،کلی چیز هس که من نمی دونم باید باهاشون چیکار کنم،یکیش همین بغض ئه است،شاید با خودم شرط ببندم که نذارم تا شب بترکه،شایدم از قصد بشینم با یه سری فکرا انگشتش کنم که همی حالا بترکه.نمی دونم،فعلن برنامه ای ندارم واسش.
خانوم دالاوی رو باز می کنم،چشمامو می بندم و درست همون جوری که اول کتاب ساختمش تصورش می کنم،حالا دیگه نسترن نیستم.خانوم دالاوی ام و همین خودش کلی حالمو بدتر میکنه.
وسط یه عالمه حس و فکر متناقض وول می خورم،می دونم باید این پریود تموم شه اونوخ بشینم از نو به همه چیز فک کنم.
می نویسم همین قدر چشم بسته تا از شر خیلی چیزا خلاص شم.
همین.

4/05/2010

پرت و پلا

سردمه،باید پاشم ژاکتمو تنم کنم.می دونم که کلاسای امروزمو نمی رم،بهونه کافی برای از رختخواب پا نشدن دارم،هوای ابری و بارون...
همه چی یه جور بدیه،من همیشه خود این جوریمو سپردم دست تنم،اون خودش همه چیو درست کرد اما حالا نمیشه،معلوم هم نیس کی بشه!نمی تونم زنگ بزنم بهش بگم راس کردم و پاشو بیا،ینی همین جوریش هم کلی چیزایی که دوس ندارم بهم میگه،این که من نمیذارم همه چی آروم باشه و این که من خودم مرض دارم و از این جور حرفا،حالا اگه بخوام بش بگم پاشو بیا برا این که تنم و تنت خوب بلدن چیزارو راس و ریس کنن لابد فک میکنه یکی دیگه از اون بازی هاس.

 انگار همه چی خوبه،وسط آدمایی که مث خودم ادای خوشی در میارن می پلکم،به همه میگم دوستتون دارم،همه بهم میگن آآآچچچقتیم!!!فک میکنم وه که چه دوستایی دارم،دیروز دو ساعت با پریسا از رنگ مو و عیدی هامون و چیز میزای که خریدیم حرف زدیم،کلی از قیافه همدیگه تعریف کردیم و سیگار کشیدیم.حس زندگی داشتم ولی فک می کردم مردم.

مامانم زنگ زد، توی تلفن کلی از چیزایی که نسیم برام آورده تعریف کرد می خواسم برم خونه . بهش دروغ گفتم که یه کلاس دیگه هم دارم،برا خودش این کارو کردم،اگه فک کنه کمتر خونه تنهام خیالش راحت تره.
فک کردم با همین قدر پولم چی بخرم که یادم بره چه عنم،هیچی به ذهنم نرسید واقعن دلم داشتن هیچی نمی خواد ،بیشتر دلم می خواد همینایی که دارمو بریزم دور.دلم دور ریختن می خواد.

دیشب یکی تو چت بهم گف قدر من خوش نیس!نمی دونسم چی بش بگم،نمی خواسم مث این عوضیایی که تا بشون میگی سرخوش،بدبختی هاشونو برا آدم لیست می کنن،بهش بگم که چه داغونم،ولی خب نه اونقدرا باهم دوستیم و نه این که من بلدم اون قدرا تو بدبختی خوب جا بگیرم.

خوبه،ساعت دوازده شد،حالا دیگه اگه بخوام هم خیلی دیره برای کلاس رفتن.

4/04/2010

3/21/2010

3/20/2010