جلوي در ورودي جلومو ميگرن،يكي ازم كارت مي خواد و اون يكي با چشماي دريده اش شروع مي كنه سر تا پامو ديد زدن،به لبام خيره ميشه ، فورن لبمو گاز ميگيرم،چشماشو هي گشاد تر ميكنه تا بتونه يه گيري بهم بده،ميگه چرا مانتوت تنگه؟ ناخونات قرمزه؟موهات اين قدر بيرونه؟نگاش مي كنم و هيچي نمي گم.اين بار صداشو بلندتر مي كنه و من بهش خيره ميشم ونگاه هرزه اش هيچ وقت يادم نمي ره.
به كلاس دير مي رسم،جا نيست ، مي رم ته كلاس.پشتم چند تا پسر نشستن كه تو يه نگاه ريش و سيبيل تازه سبز شده شون تو ذوق مي زنه.از پشت مدام تيكه هايي كه تلاش مي كنن بامزه به نظر برسه رو نثار من مي كنن،يكيشون سرشو از پشت بهم نزديك مي كنه و ميگه خب زود مي خوابيدي كه دير نرسي كلاس عزيزم ،برمي گردم و نگاش مي كنم و به خودم قول مي دم ديگه به هيشكي نگم عزيزم.حواسم به كلاس نبود،نمي دونم چطور اين قدر همهمه شد،صداي استاد يهو ميره بالا و داد مي زنه،داد مي زنه و ميگه شما يه مشت خس و خاشاك... گوشام داغ ميشه،صداش تو سرم مي پيچه و نمي فهمم چطوري كيف و كتابمو جمع مي كنم و با سردرد و سرگيجه از كلاس مي زنم بيرون.
منتظريم بچه ها جمع شن،چن تا از پسرا زنگ مي زنن كه بهشون اجازه ي ورود ندادن.يكي از دوستام يهو غيب ميشه،مياد و من از چشماش مي فهمم كه داره از بغض خفه ميشه.ميگه حراست بودم،تهديدمون كردن و چندتا عكس و پرونده بهم نشون دادن كه اگه امروز كوچيكترين حركتي انجام بدين پاي همه ي اينا مهر مي خوره و حسابتونو مي رسيم.
قدم هامو تند تر مي كنم به سمت صدا،از دور صدتا پرچم مياد و چهل پنجاه نفري هم همراه پرچم ها ميان سمت مون،يه درد بدي مي پيچه توي دلم،يكي توي ميكروفون داد مي زنه و شعار ميده،نمي دونم كي كنارم ايستاده، دستشو مي گيرم و فشار ميدم .ماهارو كه مي بينن نفرت تو صدا و نگاهشون داد مي زنه .
همه ي سردردمو توي دستشوئئ بالا ميارم و مي خوام برگردم كلاس كه يكي جلومو ميگيره و مي برنم توي همون اتاق معروف كه حالا ديگه شكل اشياشو از برم،بس كه هميشه براي اينكه توي چشماي آقاي پشت ميز نگاه نكنم،زل مي زنم به در و ديوارش.همون پوزخند هميشگي روي لبش ِ،بعد از اينكه حسابي فحش ميده و خودشو خالي ميكنه بهم ميگه شما نه براي فردا،نه براي هيچ روز ديگه اي مجوز ندارين،چون تشكل قانوني ندارين،پس هيچ غلطي حق ندارين بكنين.آخرش هم بهم ميگه شما سوسول ها فك كردين حراست با "ه" دوچشم ِ و با صداي بلند مي خنده و فك مي كنه حرفش خيلي جالب بود.
به موبايلم نگاه مي كنم و مطمئنم اسمسي ندارم،آدماي قوي زندگيمو يكي يكي ميشمرم و مطمئنم آدما عوضي نيستن،قدرت ِ كه عوضي شون مي كنه.
توي صندلي تاكسي فرو مي رم و با همه ي نفرتم زل مي زنم به جلو.دوتا ماشين زدن به هم ، يكي از راننده ها پياده شده و به خانمي كه پشت فرمون اون يكي ماشين قفل شده فحش ميده،داد مي زنه .داد مي زنه و من بغضم مي تركه.حواسمو جمع نفس كشيدنم مي كنم تا به هق هق نيفتم.صداي امي پي فورو تا ته زياد مي كنم و هدفون رو توي گوشم فشار ميدم.
مي دونم امروزم تموم ميشه...
امروز هی درباره این ها که نوشتی فکر کردم. دیدم همه کفایت و کارامدی حراستچی رو داری به سخره می گیری اگه اون جور که اون میخواد نری دانشگاه و اون جور که اون میخواد رفتار نکنی. اون که کار به درد بخوری بلد نیست. همین رو هم ازش بگیری یا حراستش رو بنویسی هراست، همه فلسفه وجودش به باد میره.
پاسخحذفبعد ما بودجه ریزی عملیاتی سازمانی رو بررسی می کردیم. هزینه های اداره حراست 60 درصد کل هزینه های سازمان بود!
پاسخحذفتاریخ انقضاشون نزدیکه دوستم...
پاسخحذفمطمئن باش.
من معمولا بهش لبخند میزدم... البته بستگی به طرف داره احتمالا
پاسخحذفرهگذر:
پاسخحذفاين مملكت رو بايس درست و حسابي بسازيم. حال يه دختر دانشجو، اينجوري نبايس باشه
تو چرا هی از گودر من میوفتی بیرون. بعد من چون هیچ راه دیگه ای برای گفتن این نداشتم از همین تریبون استفاده کردم و اینا.
پاسخحذفمتاسفم.
پاسخحذفتو حوض ما که آبش سربالا میره ابوعطا خوندن غورباقه ها که تعجب نداره
پاسخحذف