3/14/2010

وبلاگ به مثابه دفتر خاطرات

فکر می کنم خب آخه آدم تو دنیا غصه نخوره پس کی بخوره!نمیشه که همش عشق و حال باشه.حالا مامانم یه روز اینو می فهمه و این قدر برای آدمایی که دوسشون داشت و تپ تپ افتادن مردن گریه زاری نمی کنه.
دیروز بهم اسمس داد عشقم،چهار پیشتم!عشقم!این عشقم بدجور چسبید با این که می دونستم با دو نخطه دی گفته و حتی لحنش رو موقع گفتنش می تونستم تصور کنم که چقدر شنگولیه.قبل از این که بهم برسه رفتم رنگ مو خریدم،حس خاصی به موهام دارم،شده مث دفتر نقاشی،دلم میخواد هر روز رنگش کنم،دلم می خواد همه  رنگارو روش امتحان کنم،دلم می خواد این کارو خودم بکنم،ینی مامانم هی غر می زنه که موهات داغون میشه و فلان،برو آرایشگاه،من اما به روی خودم نمیارم.فک می کنم یه لذت خاصی داره یه سری چیز بد بو رو با هم قاطی می کنی بعد هیچ تصوری ازش نداری و همین جوری بی خیال می ریزی روی سرت.وقتی رنگه همه ی موهامو گرفت تازه بازی شروع میشه،همه ی موهامو می برم بالا مثل شاخ درست می کنم،زبونمو در میارم و جلوی آینه برای خودم ژانگولر اجرا می کنم،خلاصه کلی مسخره بازی و تفریحه برای خودش.به تنها چیزی که اون وسط فکر نمی کنم اینه که چه رنگی میشه،می دونین ینی خیلی مهم نیست چه رنگی بشه،من رنگ بازی رو دوست دارم.به خواهرم زنگ می زنم و سعی می کنم یه جوری باهاش حرف بزنم که یه کم باهام صمیمی شه،آخه این یکی از اون چیزاییه که خیلی منو بهش نزدیک می کنه،احساس آدم یه مدل دیگه بودن دارم،ادا در میارم،میگم واااای نسیم اگه بد بشه چی؟بعد اون با هیجان و یه جوری که اصلن معلومه سر ذوق اومده از این که یه موضوع مشترک برای حرف زدن پیدا کردیم،برام توضیح میده که نه فلان و اینا،اگه بد شد فوقش مشکیش می کنی و اینا.امروز از خواب بیدار شدم و داداشم با یه حالت مسخره ای بهم خندید و گفت موهات رنگ عن شده،منم کلی خندیدم اما هی خودمو تو آینه نیگا کردم تا مطمئن شم رنگ عن شده،این دفعه حسابی خودمو نمی شناسم،بس که عوض شدم،احساس زشتی می کنم اما خب خیلی غصه نمی خورم چون من کلن خوب بلدم همه ی احساسارو بکنم.
دیشب توی چت بهش گفتم با تموم سلولای بدنم(اینو تازه یاد گرفتم) حس می کنم دوست داشته میشم،بعد طبق معمول یه کم خندیدیم و زود حرفو عوض کردیم فک کنم از همین یه جمله بود که دیشب تا صب خواب یکیو دیدم که همیشه ازش متنفر بودم،دیدم چه متنفر نیستم ازش،چه دوستم باهاش و اصلن چه حس مامان گونه ای بهش دارم.صب که بیدار شدم گفتم خب  مدل عیسا مسیح بسه و همون از هم متنفر باقی بمونیم خیلی بهتره و دلم خواست قسم بخورم که خوابو برای کسی تعریف نمی کنم اما می دونم که آخرش تعریف می کنم.
چه حس انشای روز خود را چگونه گذراندید دارم،نمی دونم چقدر حس بیکاری دارم قبل از عید و این روزای آخر سال.
یه جورایی حس می کنم بعد از کلی خودزنی و جون کندن حالا افتادم تو یه سرازیری با شیب ملایم و همین جوری باد موهامو این ور و اون ور می بره و منم با یه حالت سرخوشانه ای میام پایین.
همین.

0 comments:

ارسال يک نظر