4/05/2010

پرت و پلا

سردمه،باید پاشم ژاکتمو تنم کنم.می دونم که کلاسای امروزمو نمی رم،بهونه کافی برای از رختخواب پا نشدن دارم،هوای ابری و بارون...
همه چی یه جور بدیه،من همیشه خود این جوریمو سپردم دست تنم،اون خودش همه چیو درست کرد اما حالا نمیشه،معلوم هم نیس کی بشه!نمی تونم زنگ بزنم بهش بگم راس کردم و پاشو بیا،ینی همین جوریش هم کلی چیزایی که دوس ندارم بهم میگه،این که من نمیذارم همه چی آروم باشه و این که من خودم مرض دارم و از این جور حرفا،حالا اگه بخوام بش بگم پاشو بیا برا این که تنم و تنت خوب بلدن چیزارو راس و ریس کنن لابد فک میکنه یکی دیگه از اون بازی هاس.

 انگار همه چی خوبه،وسط آدمایی که مث خودم ادای خوشی در میارن می پلکم،به همه میگم دوستتون دارم،همه بهم میگن آآآچچچقتیم!!!فک میکنم وه که چه دوستایی دارم،دیروز دو ساعت با پریسا از رنگ مو و عیدی هامون و چیز میزای که خریدیم حرف زدیم،کلی از قیافه همدیگه تعریف کردیم و سیگار کشیدیم.حس زندگی داشتم ولی فک می کردم مردم.

مامانم زنگ زد، توی تلفن کلی از چیزایی که نسیم برام آورده تعریف کرد می خواسم برم خونه . بهش دروغ گفتم که یه کلاس دیگه هم دارم،برا خودش این کارو کردم،اگه فک کنه کمتر خونه تنهام خیالش راحت تره.
فک کردم با همین قدر پولم چی بخرم که یادم بره چه عنم،هیچی به ذهنم نرسید واقعن دلم داشتن هیچی نمی خواد ،بیشتر دلم می خواد همینایی که دارمو بریزم دور.دلم دور ریختن می خواد.

دیشب یکی تو چت بهم گف قدر من خوش نیس!نمی دونسم چی بش بگم،نمی خواسم مث این عوضیایی که تا بشون میگی سرخوش،بدبختی هاشونو برا آدم لیست می کنن،بهش بگم که چه داغونم،ولی خب نه اونقدرا باهم دوستیم و نه این که من بلدم اون قدرا تو بدبختی خوب جا بگیرم.

خوبه،ساعت دوازده شد،حالا دیگه اگه بخوام هم خیلی دیره برای کلاس رفتن.

0 comments:

ارسال يک نظر